قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4929

تاريخ الفي ( فارسى )

حكومت داده‌ايم . » و آن بىباكان فرستاده را چندان زدند كه بيهوش شد . و در اين وقت ده كس از امرا كه يكى قطلوبغا « 1 » نام داشت و ديگرى آقباى كركى از قلعه پايان ( - پايين ) آمدند . غلامان را چون چشم بر ايشان افتاد ، متوجه ايشان شدند . قطلوبغا را چندان لت كردند « 2 » كه قريب به موت شد . غلامان او را نيم مرده خلاص كردند . و اقباى گريخته به خانهء يشبك رفت . و در شهر غوغا بلند شد . مردم از بازار و كوچه به خانه‌هاى خود گريختند و محكم شدند . و سلطان قريب به شام منادى فرمود كه هركس از امرا و غلامان كه فردا در درگاه حاضر نشود « 3 » خون و مال او بر مسلمانان حلال است . و روز ديگر جميع امرا و غلامان به قلعه حاضر شدند مگر امير جكم بن عوض و سودون طيار و قانىباى علايى و قرقماس اينالى « 4 » و جمق « 5 » و تمربغا و از غلامان يشبك عثمانى و طرباى و جمعى ديگر حاضر نشدند . و مجموع سلاح پوشيده صف كشيدند و به وقت چاشت بر بركهء حبش رفته فرود آمدند . « 6 » و سلطان در قلعه دو كس از امرا را كه مىدانستند كه متفق نمىشوند گرفته در فكر به‌دست آوردن سودون طاز امير آخور بزرگ شدند و كس به طلب او فرستادند ، به قصد آنكه چون حاضر شود به قيد درآورند . و يكى از محرمان كه قانى « 7 » نام داشت نمك‌حرامى كرد و سودون را خبردار نمود . و سودون طاز كه اسبان طويلهء سلطان به ضبط او بود ، همراه خود برد . اختلال به احوال يشبك و همراهان راه يافت و جميع اهل قلعه سلاح جنگ پوشيده و تا صبح پاس داشتند . روز ديگر سلطان كس نزد جكم فرستاد و او را به نيابت صفد اميدوار ساخت . او در جواب گفت كه « سلطان ولىنعمت ماست و اگر ارادهء قتل ما نمايد قبول داريم . اما جمعى از دشمنان ما در قلعه هستند . توقع آنكه ما و ايشان را به هم گذارد . هركدام مظفر شويم سلطان اگر خواهد به قتل آن كس اقدام نمايد . » و چون اين جواب به سلطان رسيد ، بار ديگر امير نوروز حافظى و قاضى را نزد جكم به طلب صلح فرستاد . جكم چون اطلاع يافت كه ايشان به اين مرتبه صلح طلبند ، به صلح راضى نشد و نوروز حافظى را نگاه داشت و قاضى برگشته پيغام جكم و جماعت رسانيد . و سلطان ناچار شده به يشبك گفت كه « شما مىدانيد و ايشان . » و يشبك در گريه شده گفت كه « از سلطان توقع مددى دارم . » و سلطان از يشبك هم در نفس الأمر راضى نبود . هيچ جواب نگفت و يشبك به خانهء خود رفت . مردم او چون دانستند كه سلطان حمايت او نمىكند ، پريشان شدند و يشبك بار ديگر اراده كرد كه به قلعه نزد سلطان رود ، ميسر نشد . او را به قلعه راه ندادند و

--> ( 1 ) . متن : قتلوبغا . ( 2 ) . م : لت زدند . ( 3 ) . ق : شوند . ( 4 ) . نسخ : قرقمش الناس ؟ ؟ ؟ . ( 5 ) . ق : جمقمق . ( 6 ) . ق : + بشنگ . ( 7 ) . ق : بىنقطه